تو دلم غوغا نکن ،
با من اینجوری تا نکن ، با نبودنم کناره تو ، با یکی دیگه تا نکن از طرف دوست خوبم : فرهاد جان ![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 19:6 توسط نگین نصر |
زن به اهریمن گفت: ـ «مرد، با من به مهربانی و دوستی ست.» اهریمن، اندیشید. زن ادامه داد: ـ «مرد، هر صبح مرا به گشت و گذار در باغ ِبرین می برد و مرا هر روز، سدها گل و نسرین هدیه می آورد. روزی به گشتِ کوه ایم و روزی به دیدار دریا. روزی به باغ میوه میرویم و شبی، در آسمان تیره، ستاره میشمریم.» اهریمن، هیچ نگفت. زن پی گرفت: ـ «مرد، مرا میبوسد و هربار به گیسوانام، گلهای رنگرنگ میگذارد. در هُرم بوسههای مرد، چیزی هست که دلام را بیتاب میکند. حسی که میخواهد جدارهی قلبام را بگشایاد و از تار و پودِ وجودم بیرون زند، وانگاه همه در تن او، در پیچد و با او یکی شود.» اهریمن، سخت در هم رفت. لب بر لب گزید و دست بر دست فشرد. اما هیچ نگفت و خاموش ماند. زن باز گفت: ـ «مرد، مرا میستایاد. با وی آرامشی دارم که هرگز با هیچ چیز نداشتهام. خوشتر از هر بوی گل است و گواراتر از هر شمیم سحر. بر من زیباتر از هر بهاری ست. گویی در این بهشتِ خداوندی، هیچ نعمتی به شکوه و جلال او آفریده نشده و هیچ لذتی، بالاتر از حضور او نیست.» گویی در دل اهریمن، آتشی شعله میفروخت. گدازان و دودآمیز. سنگین و داغ. لیک هیچ دم نمیزد و آرام به واگویههای زن، گوش فرامیداد. زن، ادامه داد: ـ «مرا مرد، خدایوارهی زیبایی ست. زیبا و بر دوام. هرآن چه در زندهگی خواهم در وی بینم و هر چه آرامش جویام، از وی بگزینم. او مرا از آن خود میخواهد و من این همه را به او تقدیم کردهام. مرا از همه میپوشاند و من در ستر اویام. بر من فرمان میراند و من از وی فرمان میپذیرم...» اهریمن، تاب نیآورد. دستی به مهر و عشق بر دستان زن بگذارد و با آن چشمهای تیرهی نافذ، در نگاهِ مسخاش، خیره شد. اهریمن گفت: ـ «آیا تا به حال هیچ کس، تو را عاشق بوده است تا بدانی که عشق چیست و چه رنگی دیگر دارد؟...» زن، اندیشناک، به بوتههای گل سرخ خیره گشت و پاسخ نداد. اهریمن باز پرسید: ـ «آیا تا به امروز، شده که وقتی دستهایات را به دستِ دلدادهای میدهی، از تبِ تندِ عشقاش، شعلهور شوی؟ شده آن گاه که بوسهای بر لبات میگذارد، جدارهی لبهایات از شدّتِ سوزناکیی آن بوسه، تاول بزند؟ شده تا به حال آن سان در آغوش عاشقات فشرده شوی که حس کنی هیچ فاصلهای میان شما نیست؟ شده تا به اینک آن سان در تو نگاهِ آهآور و افسونگر کند که پایابِ هیچات نمانده باشد؟ شده تا به کنون، هیچ قلبی تو را آن سان عاشق شود که جز تو دیگر هیچ ـ حتا خدا را ـ دوست نداشته باشد؟ شده تا به امروز که یک تن، تنها به تو بیاندیشد و جز تو هیچ نخواهد حتا اگرش از بهشت براناند و از موهباتِ عدن، محروماش کنند؟ شده تا به امروز که دلی در تو آن چنان شعله برافروزد که تمام درختان سرسبز پردیس را تا ریشه بسوزاند و بخشکاند؟ شده آیا که بدانی هر روز، قلبی با طلوع خورشید از عشق تو روشن میگردد و با غروب آن، در عشق تو میمیرد و با برآمدن ماه، ناله از سر میگیرد و بر مهتاب مینگرد تا روی تو را بیند و از آفتاب، نام تو را میپرسد و هر سیبی که بر شاخسار میبیند، میچیند تا به یاد لبهای تو از آن بوسه بردارد؟... آه!... تو چه میدانی که عشق چیست؟... تو چه میدانی که عشق از کدامین فرازهی بالابلند آمده است؟ تو چه میدانی که عشق چیست؟ و عاشق کدام است؟ و لذتِ عاشقی چه طعمی را در ذایقهی تو، به یادگار خواهد نهاد؟ تو از عشق چه میدانی؟ آن گاه که عاشق سراز بالش خواب برمیدارد، تنها نام معشوق است که بر لب دارد و تنها به امید او ست که روز تازه را میآغازد. در اطرافِ خانهی معشوق میگذرد تا مگر او را از دورتر فاصلهای ببیند و آرام گیرد. هرآن چه را که میاندیشد روزی دستان معشوق با آن آشنا شده و یا روزی آشنا خواهد شد، میبوسد و میبویاد و بر دیده میکشد. آن گاه که عاشق، معشوق را با دیگری میبیند، از شدتِ خشم و حسادت و غیرت، چون آتشفشانی گدازان و سوزان، طغیان میکند. اما هیچ نمیگویاد و خاموشی در زبان میگیرد. نام معشوق را بر هر چه میگذارد و آن هرچه را به نام ـ بارها و بارها ـ میخواند تا مگر دلاش آرام گیرد...! آه!... ای زیبای بهشت!... تو چه میدانی که عشق چیست؟...» زن، خیره و حیران در اهریمن نگریست. در اهریمن نگریست که چه سان چشماناش از شدتِ عشق، گریان و آبدار شده است! و در اهریمن نگریست که چهگونه دستاناش از حرارتِ مهر، سُرخیدهاند! در اهریمن نگریست که تا چه پایه گونههای موّربِ خوشتراشی که داشت، در بُغض و بیتابی، چین برداشته است! اهریمن را نگریست که چه قدر عاشقانه در چشماناش نگریست! زن، خاموش ماند. اهریمن گفت: ـ «خدا؛ در این بهشتِ کذایی هیچ فرصت و رخصتِ عشق به ما نخواهد داد و این هوای تیرهی مسموم، تنها برای همان آدم پرداخته شده تا با تو نردِ بوسه و همخوابهگی ببازد و عشق را بر تو حرام آوَرَد. آدم از عشق چه میداند؟ که تو را مِلکِ خویش میخواند و بر تو مالک است. هیچ عاشق بر هیچ معشوقی مالک نیست و تناندام هیچ معشوقی، مزرعهی عاشق نخواهد بود. این بهشتِ مردانه بر همان خدای و آدم بسنده است که زن را در زیباتر ترانهای، چون کِشتزار میخوانند و بر او هرآن چه که خود میپسندند، روا میدارند. عشق؛ زادهی اهریمن است و تنها منام که میدانم چه پایه باید تو را دوست داشت؟... منام که میدانم گیسوان تو را با چه گلهایی بیآرایام! چه زیورها که بر گردنات بیآویزم! چه مهرها که به تو بوَرزم و چه بوسهها که بر تو میهمان کنم! عشق؛ زادهی اهریمن است و تنها منام که میدانم تو را باید با کدام واژه سرود؟ و تنها منام که میدانم دستان تُرد و ظریفِ تو را باید با کدام جام و شراب، شست و در کدام بستری از گلهای سرخ، پیچاند؟... تنها اهریمن است که عشق را درست میداند و تنها تویی که عشق اهریمن را به درستی میدانی. نه آدم و نه خدای آدم، هیچ کدام از این آتشی که در دل من است، آگاهی ندارند و من آن سان تو را در شرارههای محبت و مهر خواهم پوشاند که هیچ دوزخی بر تو حرارت نگیرد. هیچ آتشی بر تو شعله نیآورد و هیچ زمهریری تن بهاندامات را سردآجین نگرداند. من از تو بُتی خواهم ساخت و تو را خواهم پرستید که خدا، برای پرستیدنام هیچ علاقهای ننهاده است. و خدا چه میداند که عشق چیست؟ و خدا چه میداند که اهریمن چهگونه و تا به چه اندازه میتوانست او را عاشق باشد؟ و خدا هیچ نمیدانست که اهریمن چه پایه در وی دلبسته است!... اما تو میدانی. تو میدانی. چرا که تو، زیباترین شکل ممکن هستی، و زیباترین شمایل خدایی...» زن، هیچ نگفت. گیج در معنای سخن اهریمن ایستاده بود. در وی مینگریست که دستان تبدار و کشیدهاش را چهگونه در هم میفشارد و چهگونه ردای سپیدِ بلندش را به این سوی و آن سوی میکشد تا مگر به تن برهنهی زن، عطرآگین شود. زن پرسید: ـ «و تو با من نخواهی خـُفت؟...» اهریمن گفت: ـ «هرگز. تنها تو را به بوسهای میهمان خواهم کرد. که بوسه؛ بزرگترین نشانهی عشق است.» زن پرسید: ـ «و تو مرا باردار نخواهی کرد؟» اهریمن گفت: ـ «هرگز. تنها به تو خواهم نگریست. که نگاه، زیباترین همآغوشیی با تو ست و تو تنها مرا برای عشق ورزیدن، کفایتی.» زن پرسید: ـ «و تو بر من مالک نخواهی بود؟» اهریمن گفت: ـ «هرگز. تو از آن ِخودِ خویش خواهی بود. آزاد و رها و هرگاه که مرا بخوانی، با تو و در کنارت خواهم بود.» زن پرسید: ـ «و تو مرا بر هیچ کس، حرام نخواهی ندانست؟» اهریمن گفت: ـ «هیچ عشقی نیست تا تو را بر دیگری حرام کند. اگر جز من، کسی آمد که تو را عشقی بیشتر هدیه داد، من بر تو حرام خواهم آمد. که عشق، حلالیتِ ما ست.» زن پرسید: ـ «هدیهام چه خواهی داد؟» اهریمن گفت: ـ «دل... دلی که حتا خدا نیز در آن جایی نخواهد داشت!» زن گفت: ـ «چیزی به من بده تا در تو رشتهی اطمینان ببندم و هرگز از تو نگسلام.» اهریمن چنگ در سینه برد و قلبی سرخ و خونین و تپنده را از میانهی آن بیرون کشید. چونان چون سیبی سرخ و رسیده! و گفت: ـ «این قلب من است که از آن تو ست. و من جز این دل، هیچ نخواهم داشت که همه را به تو پیشکش کردهام...» زن، سیب را ستاند که قلبِ اهریمن بود! . . و آدم، هیچ نمیدانست!
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 10:57 توسط نگین نصر |
يكي بود يكي نبود
مثل آبي مثل دريا.. مثل شرجي مثل شبنم.. مث ناز اطلسي ها.. مث سادگي من همرهان رفتند .. ره باریک و مقصد ناپدید اي دريغا.. اي دريغ ؛ آسمان گرديده تيره بسته شد رخساره خورشيد رخشان ريخت باران ريخت باران چشمه..آه مي كوبد .. سربه سنگ من به یاران کی رسم ای رهروان،منزل کجاست
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 10:26 توسط نگین نصر |
آدمها با هم برابرند ، اما پولدارها محترمترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما دخترها پرطرفدارترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما بچه ها واجبترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما خانمها مقدمترند . همه آدمها با هم برابرند ، اما سياهها بدبختترند و سفيدها برترند... البته تبعيضي در كارنيست . در كل همه آدمها با هم برابرند ، اما بعضيها برابرترند
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 19:11 توسط نگین نصر |
برسنگ قبر من بنويسيد خسته بود/اهل زمين نبود نمازش شكسته بود/ برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بود/تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود/ بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود/چشمان او كه دائماًاز اشك شسته بود/ بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تيشه و تبر دسته بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر/پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود/ از طرف پارسه ۵۲۲
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 20:45 توسط نگین نصر |
فرياد من از داغ توست ...... بيهوده خاموشم مکن ...... حالا که يادت ميکنم ...... ديگر فراموشم مکن ...... همرنگ دريا کن مرا ...... يکبار معنا کن مرا(تقديم يه اوني که خودش نمي دونه جقدر مي خوامش ولي ديگه داد مي زنم خيلي مي خوامتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي خيلي سخته يک غريبه به دلت يک وقت بشينه بعد اون بگه که هرگز نمي خواد تو رو ببينه
از مهدی عزیز
هرگز عاشق نبوده ای... نگاه کن ! کدام شعر تو ستایشگر حضور معشوق است؟ شاید دروغ نبود... شاعر نبوده ام و دلداده... شاید هنوز در تکامل کودکانه خویش، واژه هایم مدح باران است و برگ و حقیقت! و گمشده ام، هرگز، غمزه چشمان یاری نبوده است که میدان مبارزه ام، دایره تنگ مردمک اش باشد و این فواره جاودانه، که جاری ام می گرداند در رگهای اشیا... مرا مسافری می خواهد که وطنش سفر است و توشه اش، شوق دیدن
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
زندگی زیباست زشتیهای آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست! زندگی آب روانی است روان میگذرد... آنچه تقدیر من و توست همان
بیهوده مکن عمر گران صرف رفیقان ، عمر صرف کسی کن که دلش جان تو باشد ، امروز کسی محرم اسرار کسی نیست ، ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست از علی خوبم
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 21:1 توسط نگین نصر |
اگر از پايان گرفتن غم هايت نااميد شده اي به خاطر بياور که زيباترين صبحي که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد
دیروز در دادگاه دلم، مغز من قاضی بود، متهم قلبم بود، جرم من عشقم بود، عشق من یادتو بود، (آيا)حق من اعدام بود؟؟؟
از دوست خوبم زندان زندگی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:43 توسط نگین نصر |
وصيت نامه فريدون فروغی بگوييد بر گورم بنويسند:زندگی را دوست داشت.ولی آن را نشناخت،مهربان بود ولی مهر نورزيد،طبيعت را دوست داشت،ولی از آن لذت نبرد،در آبگير قلبش جنب و جوشی بود،ولی کسی بدان راه نيافت،در زندگی احساس تنهايی می نمود،ولی هرگز دل به کسی نداد،و خلاصه بنويسيد:زنده بودن را برای زندگی دوست داشت،نه زندگی را برای زنده بودن...
از طرف پارسه ۵۲۲
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:59 توسط نگین نصر |
روزیست که تنها به تو می اندیشم! از خودم غافلم ام ، به تو می اندیشم! شب که مهتاب در آیینه من می رقصد می نشینم به تماشا به تو می اندیشم
چیستی؟ خواب و خیالی؟ سفری ؟ خاطره ای؟ که در این خلوت شبها به تو می اندیشم ....!!! کسی در این حوالی تا قدم زد غم و دلتنگی ما را رغم زد نمیدونم که بود اما، چه آسان میان ما دو تا را او به هم زد من زیر باران با چشام یه آرزو ساخته بودم واسه دوباره دیدنت زندگیمو باخته بودم یا آرزوم رو پس بده یا با یه بار دیدنت به زندگیم نفس بده اگه یه روز چشات پر اشک شد و دنبال یه شونه می گشتی که سرتو روش بزاری و آروم بشی صدام کن قول نمیدم آرومت کنم ولی قول میدم پابه پات گریه کنم
هرگز دستی را نگیر که قصد شکستن قلبش را داری 


+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 17:38 توسط نگین نصر |
نمی دانم چه می خواهم خدا یا فروغ فرخزاد ـ ـ ـ رمیده
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان میگریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم ویکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانه من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگی ها
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 18:1 توسط نگین نصر |